بوی عود و گلاب
زمستان و اتش دل و التهاب
همه فکرو ذکرم توهم
خیال خراب
چنان غر ق گشتم دراین پیچ وتاب
چوذره معلق چو ماهی در اب
به ناگه برامد خیالی عتاب
که او رفته است بار دیگر
بخواب
رهام
در پس خالی ترین جای اطاق پنجره بود
پا صدایی اشنا باز بگوش امده بود
در فضایی نیمه روشن که پر از شبپره بود
دل سر خورده ما نیز به قیام امده بود
انکه از بام برفت باز به دام امده بود
اه ازین هجرو فراغ یار بخواب امده بود
رهام
اوای قناری و نسیم بهم درامیخت
باد از رخ لاله ژاله می چید
ابر بر کاکل باغ شکوفه اویخت
زرین نه چو گل که عندلیب است
در ساغر دل شراب میریخت
رهام
روز تنهائی من
میروم کنج اتاق
سرکشم اندر گریبان خیال
میشوم چون ذزه ای در دست باد
میخورم بر سقف و بالا می روم
تا اوج ابر
نا گهان از در صدایئ میرسد
پر کشم چون زنجره
تا دم در از کنار پنجره
ای وا ی من
کودک همسایه است از شیطنت
میزند بر پشت در با لنگه کفش
رهام
چه زخمی بود
تنش ازداغ بیر حمی
چه تنها بود
ز جور عاشق گمراه
چه می نالید
ز دست آن هوس بازی
که با انگشت دست او را نشان میداد...
رهام
لبهای من نام تو را می خواند
باد راز مرا مید اند
پنجره بسته تو نیز میداند
باز کن پنجره را
تا نفسی تازه کنم
در اتاق تو گشتی بزنم
بیرون در
انجا
لب پله روم
تو بیائ خنذان
با اشارت بگو ئ بامن
که تو هم راز مرا میدانی
رهام

با پر پر وانه ها پروازكرد
كاش می شد دست در دست شقا یق ها گذاشت
با شقایق بر درخت خاطره نقشی نگاشت
كاش میشد با قناری راز گفت
سوز دل را با زبان ساز گفت
كاش میشد نا خوشی هارا ندید
همچو شبنم هر صبا بر گل چکید
كاش میشد هر بدی را چاره كرد
دفتر دل را ربود و پاره كرد
ر هام
در کنار پنجره ایستاده ای
بتماشای غروب
بتماشای افول خورشید
همسفر با ذره های زرد رنگ
میروی تا انتهای بی خودی
تا ورای هرچه هست
از لبانت میتراود این صدا
راستی هر غروبی را طلوع دیگر است؟
باز میگردی تو در کنج اتاق "تا گلو ئی تر کنی
بی هیا هو بی صدا
بی خیال از هرچه هست
بی رمق یا مست مست
با خود اندیشی که هشیاری چه سود؟
رهام

